قیامت است در سامرا، گویی امامی شهید شده است/ سه نشانه امامت امام زمان(عج)

قیامت است در سامرا، گویی امامی شهید شده است/ سه نشانه امامت امام زمان(عج)

جعفر کذاب، برادر امام حسن عسکری(ع) می‌‌خواست بر پیکر آن حضرت نماز بگذارد اما کودک زیبا روی از عبایش گرفت و عقب کشید و گفت: من برای نماز گزاردن بر پیکر پدر سزاوارترم ...

گروه فرهنگی آناج: بازارها تعطیل شدند و مردم شتابان و گریان به سوی خانه امام رفتند. مورخان این روز غم‌بار را به روز قیامت تشبیه کرده‌‌اند، چرا که توده‌‌های محرومی که مهر و محبت خود را نسبت به امام(ع)، از ترس سرکوب نظام همیشه در خود نهان می‌‌داشتند، آنروز عنان عواطف خروشان خویش را از کف دادند. احمد بن‏عبیدالله بن‏خاقان می‌‌گوید: ...چون خبر وفات امام حسن عسگری(ع) در شهر سامره پخش شد، رستاخیزى در شهر پدید آمد و از همه مردم صداى ناله و شیون برخاست. بازارها تعطیل و در دکان‌ها بسته شد. بنی هاشم، کاتبان، فرماندهان، قاضیان، معدّلان و سایر مردم برای حضور در تشیع جنازه آن حضرت سوار شدند و شهر سامرا شبیه به عرصه محشر شده بود(الفصول المهّمه/271).

امام خلق به زهر کین مسموم شد اما معتمد عباسی پیوسته پزشکان درباری را بر بالین امام می فرستاد تا مردم گمان کنند که حضرت از بیماری طبیعی رنج می برد. از طرفی ضمن مداواى حضرت و کسب وجهه عمومى اوضاع و شرایط را زیر نظر بگیرند و رفت و آمدها را به کنترل در بیاورند اگر صحنه مشکوکى در رابطه با جانشینى و امامت پس از امام حسن(ع) دیدند آن را گزارش کنند(بحارالأنوار ج50/328).

اما براى اثبات شهادت امام عسکرى علاوه بر شواهد تاریخى همین روایت کافى است که امام حسن مجتبى(ع) مى‌فرمایند: جدم رسول خدا به من‌‌فرمودند: دوازده امام از اهل بیت آن‌حضرت و برگزیدگان خالصش، صاحب امر (خلافت و امامت) گردند، هیچیک از ما خاندان نیست مگر آن‌که کشته شده یا مسموم مى‌گردد(کفایه الاثر صفحه 162).

چه کسی بر پیکر امام(ع) نماز خواند؟

یکی از راویان به نام ابوالأدیان می‌گوید: من نامه‌رسان امام عسکری(ع) به سایر شهرها بودم. روزی به حضورشان شرفیاب شدم. نامه‌هایی را که نوشته بودند به من دادند و فرمودند: اینها را به مدائن ببر و به افراد معینی بده و جواب بگیر. آنگاه فرمود: این سفر تو پانزده روز طول می‌کشد. روز پانزدهم، وارد «سُرّ مَن رأی» (سامرا) می‌شوی و می‌بینی صدای شیون از خانه من بلند است و غسال دارد بدنم را غسل می‌دهد.

من از شنیدن این سخن بسیار متأثر شدم و گفتم: مولای من، اگر این حادثه پیش آمد، امام بعد از شما کیست؟ فرمود: کسی که جواب این نامه‌ها را از تو طلب کند، امام بعد از من است. گفتم: مولای من، علامت دیگری بفرمایید. فرمود: آنکه بر جنازه من نماز بخواند، امام است. باز علامت دیگری خواستم. فرمود: آن کسی که از محتوای همیان خبر دهد، او امام است.

این جواب را من درست نفهمیدم و هیبت امام(ع) مانع از این شد که بپرسم مقصود از همیان چیست. از خدمت امام مرخص شدم و نامه‌ها را به مدائن بردم و جواب گرفتم و برگشتم و درست روز پانزدهم به سامرا رسیدم و همان‌طور که امام خبر داده بود، صدای شیون از خانه‌اش شنیدم و دیدم غسال بدن شریفش را غسل می‌دهد. آمدم تا آن نشانه‌ها را که فرموده بود، از کسی ببینم و امام زمانم را بشناسم، ولی متاسفانه دیدم جعفر، برادر امام(ع)، که مرد صالحی نبود و هیچگونه صلاحیت برای امامت نداشت، کنار در ایستاده و مردم به او تسلیت و تبریک امامت می‌گویند.

من متحیر و سرگردان ایستاده بودم. در این اثنا، دیدم خادم آمد و به جعفر گفت: آقا، جنازه حاضر است؛ غسل داده و کفن پوشانده‌اند و منتظر نمازند.

عمو کنار بیا که من به نماز خواندن بر جنازه پدرم سزاوارترم

من جلو رفتم و خودم را به جعفر نشان دادم تا شاید راجع به جواب نامه‌ها از من سوالی کند. دیدم حرفی نزد و برای خواندن نماز بر جنازه امام آماده شد. مردم هم دنبالش حرکت کردند. اما همین که مقابل جنازه ایستاد و خواست تکبیر نماز بگوید، دیدم ناگهان در اتاقی که پرده‌ای مقابلش بود باز شد و پرده کنار رفت و کودکی زیباروی و پیچیده موی از پشت پرده بیرون آمد که همچون ماه می‌درخشید و هیبتی داشت. کنار جنازه آمد؛ عبای جعفر را گرفت و او را عقب کشید و گفت: عمو کنار بیا که من به نماز خواندن بر جنازه پدرم سزاوارترم. او هم مرعوب شد و بدون اینکه حرفی بزند، کنار آمد و عقب ایستاد. آن کودک تکبیر گفت و مردم هم به دنبال او تکبیر گفتند و نماز تمام شد.

مردم برای بلند کردن جنازه حرکت کردند. آن کودک به سمت اتاق آمد. من جلو رفتم و سلام کردم. به من فرمود: جواب نامه‌ها را بده. من فوراً نامه‌ها را تقدیم کردم. او وارد اتاق شد و من بسیار خوشحال شدم که دو نشان از نشانه‌های امامت را مشاهده کردم؛ یکی، مطالبه جواب نامه‌ها بود و دیگری، نماز خواندن بر جنازه امام(ع). منتظر سومی ماندم.

مردم جنازه را بردند و دفن کردند و برگشتند و با جعفر نشستند. من هم به انتظار دیدن سومین نشانه نشستم. در همین حال، از اهل قم جمعیتی وارد شدند و پس از اطلاع از شهادت امام عسکری(ع) درباره امام بعدی سوال کردند. مردم جعفر را معرفی کردند. آنها نزد جعفر رفتند و گفتند: ما نامه‌ها و اموالی از اهل قم داریم؛ بفرمایید نامه‌ها از کیست و محتوای همیانی که همراه آورده‌ایم چیست؟

او که از هیچ‌چیز آگاهی نداشت، سخت برآشفت و از جا برخاست و در حالی که عبای خود را از روی ناراحتی تکان می‌داد، گفت: مردم از ما توقع علم غیب هم دارند! در این اثنا که اهل قم متحیر نشسته بودند، خادم از اتاق بیرون آمد و رو به اهل قم کرد و گفت: مولای من می‌فرمایند شما اهل قم نامه‌هایی از فلان شخص و فلان شخص آورده‌اید و محتوای آن همیان هم هزار دینار است که ده دینار آن مغشوش و معیوب است.

آنها هم که این سخن را شنیدند، با کمال اطمینان خاطر، نامه‌ها و همیان را تقدیم کردند و گفتند: سلام ما را خدمت امام(ع) برسان و این نامه‌ها و این همیان را تقدیم حضورشان کن. من هم خوشحال شدم که هر سه علامتی را که امام عسکری(ع) برای امام بعد از خودشان فرموده بودند، آشکارا مشاهده کردم و امام زمان خود را شناختم (جلد 50 بحارالأنوار ).نظر آذربایجان وپیرامون-در انتظار بهار---من از فرد معتمدی که معمم بود شنیدم که  گفت در کتاب ... (یکی از کتب معتبر شیعی را نام برد ومن فراموش کردم)که در آن کتاب قید شده نمایندگان مردم آذربایجان جهت...به حضور حضرت امام حسن عسگری (ع) رسیدند و ایشان ... اگر منبع یادم آمد اضافه خواهم کرد


برچسب‌ها: امام حسن عسگری, سامرا, شهید, بحارالانوار
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 17:22  توسط عبدالحسین  |